فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
63
كليات ( فارسى )
روزى در بازار كفشگرى مىگذشت . نظرش بر پسرى افتاد ، شيفتهء او شد ، پيش رفت و سلام كرد و از كفشگر سؤال كرد كه : « اين پسر كيست ؟ » . گفت : « پسر منست » . شيخ دست دراز كرد و لبهاى پسر را بگرفت ، گفت : « ظلم نباشد كه چنين لب و دهان و دندان با چرم مصاحب باشد ؟ » كفشگر گفت : « ما مردم فقيريم و پيشهء ما اينست . اگر چرم بدندان نگيرد نان نيابد » . شيخ سؤال كرد كه : « اين پسر هر روز چه مبلغ كار كند ؟ » . گفت : « هر روز چهار درهم » . شيخ فرمود كه : « هر روز هشت درهم بدهم و ديگر اين كار نكند » . شيخ هر روز برفتى ، با اصحاب و در دكان بنشستى و فارغ البال در وى نظر كردى و اشعار خواندى و گريستى . مدعيان اين خبر بسلطان رسانيدند . ازيشان سؤال كرد كه : « اين پسر را شب با خود مىبرد يا نه ؟ » گفتند : « نه » . گفت : « با وى در دكان خلوتى مىسازد ؟ » . گفتند : « نه » . دوات و قلم بخواست و بنوشت كه : « هر روز پنج دينار زيادت از آنچه وظيفه است به خادمان شيخ دهند » و بديوان فرستاد ، تا در دفتر ثبت كنند . اصحاب تصور كردند كه عزلنامه است . چون صورت معلوم كردند نوميد شدند و ديگر مجال طعن نداشتند . روز ديگر شيخ به حضرت سلطان رسيد ، او را پرسيد و عذرها خواست . گفت : « چنان استماع افتاد كه شيخ را در دكان كفشگر خرجى هست . اين محقر به جهت آن تعيين رفت ، باقى اگر شيخ را خاطر خواهد پسر را از دكان بخانقاه برد » . شيخ گفت : « ما را منقاد بايد بودن ، برو حكم نتوانيم كرد » . گويند شيخ هر وقت كه خواستى به حضرت سلطان رود او را راه بودى و سلطان با خادمان معين كرده بود كه اگر در حرم باشد او را معلوم كنند ، تا بيرون آيد و اگر در خواب باشد بىتوقف بيدارش كنند . گويند كه شيخ فخر الدين مدتى آنجا بود و قصد دمشق كرد و برخاست و عزم كرد . سلطان را خبر كردند . شيخ را بخواند و منع كرد . شيخ در كلمات آمد و تراضى سلطان حاصل كرد . بعد از وداع روان شد . سلطان گفت : « چندان توقف كن